تبلیغات
مشاهیر و نام آوران ایران زمین - بیوگرافی فریدون مشیری
زندگینامه فریدون مشیری

فریدون مشیری در سال 1305 در تهران چشم به جهان گشود دوره آموزشهای دبستانی و
دبیرستانی را در مشهد و تهران به پایان رساند و سپس وارد دانشگاه شد و در رشته زبان ادبیات فارسی دانشگاه تهران به تحصیل پرداخت
اما آن را ناتمام رها كرد و به سبب دلبستگی بسیاری كه به حرفه روزنامه نگاری داشت از همان جوانی وارد فعالیت مطبوعاتی شد كار وی خبرنگاری و نویسندگی بود 30 سال در این زمینه كار كرد و سالها عضویت هیات تحریریه سخن روشنفكر سپید و سیاه چند نشریه دیگر را داشت
در سال 1324 به عنوان كارمند در وزارت پست و تلگراف و تلفن كار می كرد در سال 1350 به شركت مخابرات ایران انتقال یافت و در سال 1357 بازنشسته شد
در سال 1333 ازدواج كرد و اكنون دو فرزند به نامهای بابك و بهارك از او به یادگار مانده است


دفترهای شعر

تشنه طوفان تهران 1334

گناه دریا نیل 1335

نا یافته علمی 1337

ابر تهران 1340

ابر و كوچه نیل 1345

بهار را باور كن نیل 1347

پرواز با خورشید صفی علیشاه 1347

از خاموشی زمان

برگزیده شعر ها بامداد 1349

گزینه اشعار مروارید 1364

مروارید مهر چشمه 1365

آه باران چشمه 1367

سه دفتر چشمه 1369



--------------------------------------------------------------------------------

نایافته
گفتی كه : چو خورشید زنم سوی تو پر
چون ماه شبی می كشم از پنجره سر
اندوه كه خورشید شدی
تنگ غروب
افسوس كه مهتاب شدی وقت سحر



************************************

اینم یکی از شعرای فوق العاده ی فریدون

اشكی در گذرگاه تاریخ
از همان روزی كه دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون هابیل
از همان روزی كه فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید
آدمیت مرد
گرچه آدم زنده بود
از همان روزی كه یوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این اسباب
گشت و گشت
قرنها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت برنگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاكی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من كه از پژمردن یك شاخه گل
از نگاه ساكت یك كودك بیمار
از فغان یك قناری در قفس
از غم یك مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشك در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زخهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از كجا باور كنم
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
وای جنگل را بیابان میكنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میكنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردان با جان انسان میكنند
صحبت از پژمردن یك برگ نیست
فرض كن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیسم
فرض كن یك شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن جنگل بیابان بود از روز نخست
در كویری سوت و كور
در میان مردمی ب ا این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای