تبلیغات
مشاهیر و نام آوران ایران زمین - بیوگرافی بهمن بهمن زاد
از روشنی به روشنی
[ بهمن بهمن زاد ]


... من كه از بازترین پنجره با مردم
این ناحیه صحبت كردم .
حرفی از جنس زمان نشنیدم .
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود .
كسی از دیدن یك باغچه مجذوب نشد ...
"شاعری دیدم
هنگام خطاب
به گل سوسن می گفت : شما"
شاید نمرده باشد ... ، شاید نگاه كنید ! آنجاست . صدای سرفه اش از كنج باغ می آید . دارد كنار "اطلسی" تازه را می پوید . اسم تمامی گلهای باغ را می داند . با جوی های آب "گلستانه" آشناست .
نگاه كنید ، حالا نشسته است .ساقه ی یاسمنی را رنگ می زنند . دیروز ، طرحی از ساقه های بید را مكرر در مكرر كشیده است دیشب ، شعری برای ماه گفته است . شعری برای آسمان كویر ، شعری برای مهربانی ، شعری برای تو .
نگاه كنید حالا در سایه ی خنك دیوار كاهگلی راه می رود . با قامتی خمیده راه میرود . حضور گلها را ، حضور باغ را ، حضور خاك را ، حس می كند . كنار قامت "تبریزی" ، به آواز غمناك جیرجیرك گوش می دهد . به صدای جوشش آب در چشمه دل می سپارد . می گوید : "من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن" .
كنار پنجره یی ، یك پرنده با حنجره یی زخمی می سراید : "قایقی خواهم ساخت ... دور خواهم شد" . اما همه كس می داند . كه پرنده باز می گردد . باز می خواند . پشت یك پنجره ، با حنجره یی زخمی .
دیروز ، بید را می بردند ، سرو را می بردند ، سایه را می بردند ، شاخه را می بردند ، میوه را می بردند باغ را می بردند . در نسیم خنك عصر ، "چه كسی بود صدا زد : سهراب" ؟ ...
"چه كسی بود صدا زد : سهراب" ؟ ، بی گمان ... "روشنی ، من ، گل ، آب" ... "در گلستانه چه بوی علفی می آمد" ، وقتی باغ را می بردند .
نگاه كنید ، آنجاست : "لای گل های حیاط" ، پشت گل های "حیات" ، هنوز آنجاست . رقم می زند : امید را ، عشق را ، زیبایی را . هنوز اوست كه دارد می سراید : "بو كنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را" ... ، "بد نگوئیم به مهتاب اگر تب داریم" .
صدای پای آب ، از اعماق باغ می آید . از پشت پرچین ، صدای پای عرفان می آید صدایی كه دور می شود اما رفتنی نیست . صدا همیشه می آید . اگر ما نمی شنویم ، عیب از گوش های ماست .
هنوز در كوچه سار شب ، صدای پای تو می آید .
صدای آشنای تو می آید . هر وزنی دارد دیوار زمان كه از آن چهره ی تو پیداست" . هنوز می توان پنداشت كه "خواهی آمد ، گل یاسی به گدا خواهی داد ، زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهی بخشید ، كور را خواهی گفت : چه تماشا دارد باغ" .
... هنوز دارد می آید و می گوید : "دوره گردی خواهم شد ، كوچه ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد . آی شبنم ، شبنم ، شبنم ، رهگذاری خواهد گفت : راستی را ، شب تاریكی است . كهكشانی خواهم دادش . روی پل دختركی بی پاست ، دب اكبر را بر گردن او خواهم آویخت . هر چه دشنام از لب ها خواهم برچید . هر چه دیوار از جا خواهم بركند . رهزنان را خواهم گفت: كاروانی آمد . بارش لبخند" .
انگار همین حالا بود كه گفت : "من از هجوم حقیقت به خاك افتادم" .
نگاه كنید ، آنجاست . دارد از شاخه ی نور بالا می رود . دست دراز می كند . از خوشه ی عرفان چیزی می چیند . پائین می آید بی صدا ، آرام و مهربان در باغ فلسفه گردش می كند . می رود "تا ته كوچه ی شك" اما بر می گردد .
نگاه كنید ، چه با احترام به طبیعت می نگرد . قدر و حرمت هر چیزی را می داند . او همان شاعری است كه هنگام خطاب به گل سوسن می گوید : "شما" .
از سپهری شاعر و نقاش ، بیش از هشت كتاب و چندین تابلو ، بجا مانده است : مرگ رنگ ، زندگی خواب ها ، آوار آفتاب ، شرق اندوه ، صدای پای آب ، مسافر ، حجم سبز ، "ما هیچ ، ما نگاه" و یك كتاب كه كتاب زندگی اوست . پس كتاب داشت . و كتاب دهم ، شعرهای آخر اوست كه باید جستجو و پیدا شود .
و ما ، گرچه این اواخر ، مرثیه سرایانی تمام عیار شده ایم ، اما لطف كنیم و بگذاریم سهراب سپهری مرثیه ی مردانه اش را خودش بسراید . همانگونه كه در خنكای نسیم بهاری به آوای ملكوت گوش داد و گفت : "چه كسی بود صدا زد سهراب" ؟
سپهری اینگونه مرثیه یی برای خود می سراید :
"...
باید امشب بروم .
باید امشب چمدانی را
كه باندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد ، بردارم
و به سمتی بروم .
كه درختان حماسی پیداست .
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره مرا می خواند .
یك نفر باز صدا زد : سهراب ؟
كفش هایم كو ؟"

  • قالب وبلاگ | قالب وبلاگ | بلاگ اسکای